تبليغاتX
عکس سیب
عکس سیب

به نام تو

موقع رفتن رسیده! این بار همه چی رو جمع میکنم٬ بی هیچ احساس دلتنگی دارم میرم! اما حتی به رسیدن به مقصد هم فکر نمیکنم! دلم تنگه اما خودم نمیدونم...

دلم میخواد درد آدما رو بفهمم! درد بی پولی آدما رو! درد تنهایی آدما رو! درد قض داری شونو ...دردای دلشونو...درد مظلومیتشونو...درد اعتیاد یه معتادو...درد بیکاری یه جوونو...درد مستاجری یه مستاجرو...درد سفره های خالی رو تو ماه رمضون...درد یه پدر رو که نمیتونه واسه بچش کیف و کتاب بخره... درد یه جانبازو که هیشکی دردشو نمیفهمه... درد رهبر یه جامعه رو که مسئولیت ها رو دوشش سنگینی میکنه... درد یه معلولو که نمیتونه یه زندگی عادی داشته باشه... درد یه بچه وقتی که به ویترین یه مغازه زل میزنه... درد یه جوون که که دلش میخواد ازدواج کنه اما هزار خان رستم جلو روشه... درد یه مادر که همه زندگیش درده... درد مادربزرگا که تا وقتی جوونن غصه بچه هاشونون میخورن و وقتی پیر میشن غصه نوه هاشونو... درد اون نوجوونی که الان دیگه مبایل و کامپیوتر میخواد... درد اون فوق لیسانس بیکار... درد ادمای پر درد...

خدایا من درد میخوام! خسته شدم ازین بی دردی... ازین بی حسی! از این همه بی تفاوتی...

امروز یه خانمه داشت با مامانم تلفنی حرف میزد! یه آدم پر درد! نه پدر داشت نه مادر نه شوهر! کار هم نداشت... از اونایی بود که ازدواج نکرده بود تا خواهر و برادراشو سر و سامون بده! حالا خودش تنها مونده... کاری نداره... خدا میدونه شاید سفرش این شبا خالیه... شاید خدا داره اینجوری امتحانش میکنه! اما این وسط منو داره چجوری امتحان میکنه!؟ منی که درد این آدمو شنیدم! میخوام ااز درد اون رنج بکشم... اما دلم سیاهه... چرا نمیفهمم؟؟

دعام کنین! دارم میرم! هر کی تو این شبا دلش شکست تو رو خدا واسه اون خانم و واسه همه ادمای با درد و بیدرد دعا کنه! واسه ظهور امام زمان دعا کنه! واسه بیدار شدن خودمون دعا کنه!

خداحافظ

نوشته شده توسط مهمون در جمعه بیست و نهم شهریور 1387
لينك مطلب

به نام خدایی که همیشه هوامونو داره!

این روزا انگار هیشکی حال نوشتن نداره! شایدم اقتضای این روزا همینه! چند روز بیشتر تا شب قدر نمونده...شاید بهتره یه کم بیشتر تو خودمون باشیم وفکر کنیم...

 

 

خواستم یه کم از جنگ بنویسم٬ این روزا تلویزیون صحنه های جنگ رو زیاذ نشون میده! مخصوصا چیزایی که قبلا نشون نمیدادن! نمیدونم با نشون دادن صحنه های دردناک میخوان رو مردم تاثیر بزارن؟ تقصیر خودمونه که... یادمون رفته!

به قول بی سیم چی و به نقل از یه شهید:شهادت به آسمان رفتن نیست٬ به خود آمدن است.

 

 

این شعر تیتراژ پایانی فیلم " روز حسرت" این روزا چقدر به دل میشینه... زیر لب زمزمه میکنم(با همون آهنگ):

روزها فکر من این است و همه شب ٬سخنم...

                                                         که چرا ...غافل از احوال دل خویشتنم...

نوشته شده توسط مهمون در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387
لينك مطلب

سلام!

تو اتوبوس نشستم٬ کتابی رو که دوستم بهم داده رو از تو کیفم در میارم٬ روی جلد ابی رنگ کتاب نوشته شده : روی ماه خداوند را ببوس.

هر چی بیشتر میخونم بیشتر ازش خوشم میاد٬ به نویسنده کتاب حسودیم میشه! حتی به شخصیت های داستان!

یه بی حسی عجیبی وجودمو فراگرفته٬ کتابو میبندم... نگاهمو میدوزم به مناظر کنار جاده! لذت میبرم! با اینکه هیچ وقت نخواستم با منطق دنبال خدا بگردم اما بی اختیار همه اونچه که میبینم بهم یاداوری میکنند که ما رو یکی افریده !

ـ(( تو خداوند رو تجربه میکنی؟))

کلید ها رو روی میز رها میکند :(( ادم هایی رو میشناسم که نه تنها وجود خداوند بلکه ویژگی های او رو هم با نوعی بازی درک میکنند و لذت میبرند. منظور من از بازی دقیقا تجربه کردن خداونده.))

از حرف هاش کمی عصبی شده ام اما سعی میکنم خونسرد باشم.

ـ((ممکنه برای این ملحد توضیح بدی که با چه ابزاری و در چه ازمایشگاهی میشه خداوند رو تجربه کرد؟))

تلویزیون فیلم مستندی درباره تاریخچه تلسکوپ نشان میدهد.علی با دقت توی چشم هام نگاه میکند و با صدای گرفته و اهسته چیزی میگوید که برای شنیدنش مجبور میشوم سرم را به طرف او خم کنم.با لحنی پر از اندوه میگوید:((متاسفم. من واقعا از اینکه ملحد ها نمیتوانند خداوند را تجربه کنند متاسفم. در تجربه خداوند برخلاف تجربهطبیعت که قانون هاش بعد از ازمایش بدست میاد٬ اول باید به قانونی ایمان بیاری و بعد اون رو ازمایش کنی. حتی باید بگم هرچه ایمانت به اون قانون نیرومند تر باشه احتمال موفقیت ازمون ها بیشتره.یعنی هر اندازه که به خداوندباور داشته باشی خداوند همون اندازه برای تو وجود داره. هرچه بیشتر به او ایمان بیاری٬ وجود و حضور او برای تو بیشتر میشه.))

دست هاشو روی هم گره میزند و چند لحظه سکوت میکند. دو قطره اشک گوشه چشم هاش جمع شده اند اما نمیریزند. چیز زیادی از حرف هاش سر در نمیاورم اما مثل همیشه حس میکنم انسجام و منطق شیرینی در کلامش وجود دارد منطقی که یا باید تمام گزاره هاش را بپذیری یا هیچ کدامشان را. یک برگ دستمال کاذی بیرون میاورد و رطوبت چشم هاش را میگیرد . میگوید:(( گرچه هستی خداوند ربطی به ایمان ما نداره اما احساس این هستی  کاملا به میزان ایمان ما مربوطه.))

...

خداوند برای هرکس همون قدر وجود داره که اون به خداوند ایمان داره. این یک رابطه دو طرفه س.خداوند بعضی ها نمیتونه حتی یه شغل ساده برای مومن ش دست و پا کنه یا زکام ساده ای رو بهبود بده چون مومن به چنین خداوندی توقع ش از خداوندش ازین مقدار بیشتر نیست . خداوند ان شبانی که با موسی مجادله میکرد البته با خداوند موسی و ابراهیم همسنگ نیست و خداوند ابراهیمی که از شدت ایمان در اتش میره یا تیغ بر گلوی فرزند می کشه البته که از خداوند ان شبن بزرگتر و قوی تره اما حتی چنین خداوندی هم در برابر خداوند علی (ع) به طرز غریبی کوچیکه! اگه ابراهیم برای تکمیل ایمانش محتاج معجزه ئ بازسازی قیامت بر روی زمین بود یا موسی محتاج تجلی خداوند بر طور٬ علی (ع) لحظه ای در توانایی و اقتدار خداوندش تردید نکرد و همواره میگفت که اگر پرده ها برچیده شوند ذره ای بر ایمان او افزوده نخواهد شد. خداوند علی(ع) بی شک بزرگترین خداوندیه که میتونه وجود داشته باشه . ما اگه بتونیم تنها به گوشه ای از دامن علی (ع) چنگ بزنیم رستگار شده ایم اما برای کسی که ایمان نداره متاسفانه خداوندی هم وجود نداره.))

پ.ن.۱: منبع: روی ماه خداوند را ببوس٬ نوشته مصطفی مستور٬ تهران: نشر مرکز

پ.ن.۲: طولانی شد اما به نظرم ارزششو داشت.

نوشته شده توسط مهمون در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387
لينك مطلب

سلام!

دو سه روزی نیستم! یعنی مهمون یه جای دیگم! شایدم برای همیشه! کی میدونه؟

پست قبلی به نظرم مشکل داشت مشکلشم این بود که نتونستم منظورمو برسونم فعلا که فرصت نیست برای رسوندن منظور ... اما پست امروز:

مطالبی که میخوام بنویسم منو یاد یه گپ و گفتگو با افراد فامیل میندازه! بحثمون سر ریا و صادق بودن تو ابراز عقیده بود! سرسیاست داشتن تو کارا! من که با سیاست کاری مخالف بودم و میگفتم ادم به هر قیمتی باید تو جمع سر عقیدش وایسه  با یه حرف داییم که خیلی برام عزیزه و ازوناست که خیلی چیزا حالیشه قانع شدم! دایی جون گفت درسته ادم باید عقیدشو حفظ کنه اما میتونه یه جاهایی این عقیده رو نگه تا کارش رابیفته اون وقت تو موقعیت بالا تر و بهتری که بدست میاره طبق عقیدش رفتار کنه!  به نظرم منطقی اومد! من ممکنه خیلی عقاید درست داشته باشم که کسایی هم باهاش مخالف باشن چه لزومی داره که با گفتن اونا موقعیت ها رو از دست بدم ! اینجوری تو یه موقعیت بهتر که دستم هم بازتره میتونم به وظیفم عمل کنم!داییم خیلی ادم با خداییه ها حرفاشم همیشه منطقیه! نمیدونم گرفتین چی شد یا نه!

اما ...مطلب زیر رو بخونین:

علی و سیاست

علی در بدست اوردن حکومت هیچ از ارزش ها را زیر پا ننهاد و در حراست از آن هیچ گاه تلاش غیر انسانی از وی سر نزد. در شورای پیشنهادی خلیفه ئ دوم یکی از محور های پیشنهادی عبدالرحمن ابن عوف این بود که علی طبق قرآن و سنت و دیدگاه دو خلیفه قبلی مدیریت دهد٬ لیکن علی که موافق دیدگاه های خلفا نبود نپذیرفت.( عبدالرحمن در جمع سه بار از ایشون پرسید که ایا حاضره طبق قران و سنت و حاکمیت ابوبکر و عمر حکومت کنه؟ و ایشون در هر سه بار با قاطعیت گفت که طبق قرآن و سنت و صلاحدید خود رفتار خواهد کرد!)

 از دیدگاه سیاست اول علی میتوانست در ظاهر بپذیرد لیکن بعداز به قدرت رسیدن طبق نظر خودش عمل کند اما از دیدگاه سیاست دوم این پیمان شکنی است و ضد ارزش وروش نا مشروع است. علی این راه را نمیپیماید.

در درگیری های داخلی و آشوب های زمان زمامداری و پیمانشکنی ناکثین و قاسطین علی میتوانست خواسته های نامشروع طلحه و زبیرها را براورده کند و یا معاویه را بر مسند خود ابقا نماید و شاید اگر این روش را پیش میگرفت حکومت وی از اسیبهای ناکثین و قاسطین در امان میماند. لیکن علی معیار ها را فدای حکومت داری نمیکند چون حکومت برای احیای ارزش هاست نه ارزش ها برای احیای حکومت!

پ.ن.۱: چیه؟ نکنه شما هم باورتون شده که علی ادم خوبی بود اما از سیاست چیزی نمیدونست!

پ.ن.۲: سیاست نوع ۱ و ۲ شرح مفصلی داشتن که مطلب طولانی مشد دیگه بی خیالش شدم اما همینو بگم که اولی  بر اساس تزویر و دومی بر اساس تدبیره! اولی باری به هر جهت و دومی برای حفظ ارزش هاست.

پ.ن.۳: باور کنین داییم خیلی ادم خوبیه! شاید یه بار این مطلبو براش بخونم ببینم نظرش چیه!

پ.ن.۴: نمیدونم چرا یاد انرژی هسته ای حق مسلم ماست٬ افتادم!

نوشته شده توسط مهمون در شنبه شانزدهم شهریور 1387
لينك مطلب

پارسال این موقع ها یه نواری رو گوش میکردم از صحبت های اقای پناهیان راجب حقیقت بندگی! مربوط به ماه رمضون بود. حرفای خیلی جالبی بود ٬ ۳۰ تا نوار بود واسه ۳۰ روز ماه رمضون و من تنها ۳ تا نوارشو کامل گوش دادم٬ هر روز که میگذشت و حسای تازه ای رو که تجربه میکردم انگار بیشتر به عمق حرفاش پی میبردم! اما بیشتراز ۳ تا نوار نشد! لابد ظرفیتشو نداشتم! شایدم تنبلی کردم! تو نوار اول یه کمی راجب بزرگی خدا حرف زده بود! درسته که میگیم خدا خیلی مهربونه٬درسته که این ماه ٬ماه نزدیک شدن به خداست اما چجور نزدیکیی؟ ما کجاییم و خدا کجا؟ آیا برای نزدیک شدن بهش میخوایم اونو ازون مقام بالا بیاریم پایین و به خودمون نزدیکش کنیم ؟ میدونیم جایگاهش کجاست؟ تصورمون از خدا چیه؟ خدا کجاست؟ نمیخوام مطلب طولانی بشه اما قبل از اینکه اون چیزی رو که میخوام بنویسم مجبور بودم اینا رو بگم! وقتی خدا رو بیاریم پایین٬ وقتی ارزون بدستش بیاریم٬ راحت هم از دستش میدیم! منی که بار ها سوره توحید رو خوندم هیچ وقت تو معنی ایه هاش دقیق نشدم تا بفهمم بی نیازی خدا یعنی چی؟ حالا میخوام از یه کتابی که نویسندش یه نفر مسیحیه راجب بی نیازی خدا بنویسم٬ شاید خودمم یکم بیشتر فکر کنم...

بیضاوی راجع به آیه ((الله الصمد)) چنین میگوید:کلمه صمد در زبان عربی یعنی بی نیاز و لذا این دو کلمه این طور معنی میشود که خداوند بی نیاز است.

خداوند میتوانست به جای کلمه ئ صمد برای مفهوم بی نیازی کلمه ای دیگر را به کار ببرد٬ در عربی کلمات متعددی با معنی بی نیازی وجود دارد اما هیچ کدام دارای مفهوم مبسوط صمد نیست.این کلمه از لحاظ رسانیدن مفهوم بی نیازی به قدری بسیط است که استنباط ان برای ما ادمیان اگر محال نباشد ٬دشوار است.

ما بی نیازی را در درجه ئ اول بی نیازی مادی میدانیم٬ یعنی انسان از لحاظ معاش به کسی احتیاج نداشته باشد اما مرد یا زنی که از لحاظ معاش به کسی احتیاج ندارد٬ از خیلی جهات نیازمند دیگران است.

او برای خوردن نان نیازمند کشاورز و آسیابان و نانواست و از لحاظ خوردن گوشت نیازمند دام پرور و سلاخ و قصاب است و از لحاظ پوشاک نیازمند ریسنده و بافنده و خیاط است.

به فرض اینکه یک نفر پیدا شود که مانند روبینسون کروزوئه ئ معروف به تنهایی در یک جزیره ئ خالی از سکنه سکونت نماید و تمام حوایج خود را بدست خویش براورد٬ باز نیازمند است چون در جزیره ای که محل سکونت روبینسون بود٬ اگر درخت وجود نداشت آن مرد نمیتوانست اتش بیفروزد٬ و اگر زمین و آب نبود آن مرد نمیتوانست چیزی بکارد و محصول بردارد و اگر جانوران نبودند وی نمیتوانست تا مدتی با گوشت شکار زنده بماند و لذا روبینسون برای ادامه زندگی احتیاج به درخت و زمین و اب و جانوران داشت.

انسان علاوه بر حوایج مادی دارای حوایج عاطفی است و بایستی همسر داشته باشد و از دیگر نیاز های انسان حاجات وظایف اعضاست.

ما ادمیان نیازمند تپش قلب و جریان خون در بدن هستیم و کافی است که جریان خون در بدن متوقف شود تا بعد از پنج دقیقه مغز ما و انگاه سایر اعضای اصلی بدن ما بمیرد.

یکی از حوایج ما حاجت اندیشیدن است و بدون اندیشیدن نمیتوانیم از لحاظ معنوی به موجودیت خود پی ببریم و هنگامی به (من) پی میبریم که٬ فکر میکنیم

گفتیم که ما نمیتوانیم به مفهوم مبسوط صمد پی ببریم و یکی از مواردی که سمند استنباط ما را لنگ میکند٬ همین مسئله ئ اندیشیدن است و ما نمیتوانیم ادراک کنیم که خداوند چگونه بدون احتیاج به اندیشیدن به موجودیت خود پی میبرد و می فهمد که٬ هست.

ما نمیتوانیم جواب این سوالات را بدهیم و چه کوته فکر هستند کسانی که گفته اند خداوند چون احتیاج داشت که او را بشناسند انسان راخلق کرد. انها متوجه نشدند خدایی که برای پی بردن به موجودیت خود حتی نیازمند اندیشیدن نیست چه احتیاجی داشت که انسان را بیافریند تا اینکه ادمی او را بشناسد؟

علمای نجوم شمار کهکشان ها را یکصد میلیارد تخمین زده اند و کهکشانی که دنیای خورشیدی ما در ان است یک کهکشان کوچک می باشد اما میلیارد ها خورشید در ان است.

ایا تمتم این کهکشان ها و خورشید ها برای شناسایی خداوند کافی نبود که خداوند انسان را افرید تا کسی باشد که وی را بشناسد؟!

پ.ن.۱:برگرفته از کتاب قرآن را چگونه شناختم به قلم دانشمند محقق انگلیسی کینت گریک٬استاد دانشگاه کمبریج٬ ترجمه ذبیح الله منصوری

پ.ن.۲: شرمنده که این قدر طولانی شد اما به نظرم اگه کمی درموردش فکر کنیم ارزششو داره!

نوشته شده توسط مهمون در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387
لينك مطلب

سلام! موقع سحر آسمونو دیدین؟ اسمون شهر ما بر خلاف دل بی ستاره من ستاره بارون شده بود!حتی یه شهاب هم تو اسمون دیدم! صدای مناجات میومد! .....خوش به حال کسایی که این روزا و این شبا رو بفهمن!

نمیدونم چی بنویسم! از ارزو ها نوشتن کار سختیه! نمیدونم!

یه ساله منتظرم تا شب قدر برسه٬ پارسال شب قدر پر بود از عظمت! پر بود از شکوه! تو اون شب مهمون "شکست" و چه شکستنی! و چه از خود بی خود شدنی! شاید  ارزوی بزرگم اینه که یه بار دیگه یه همچین شبی رو تجربه کنم! شب قدر پارسال روحمو تازه کرد٬ منی که همیشه از درون غمگین و پر از درد بودم٬ افکارم مسموم بود٬ دائم تو نوسان بودم... بد بودم!... تو اون شب چشم دوختم به ستاره ها ٬ تا اوج بودن پرواز کردم! تا میتونستم با خدا حرف زدم!  انگار فهمیدم خدا ازم چی میخواد! دیوونه شدم! شاید مردم و دوباره متولد شدم! نمیدونم هرچی بود شکوه بود! شور بود! عشق بود! حالا ارزوم اینه که یه بار دیگه " بشکنم"! اون وقت با دل شکستم٬ دست دراز کنم سمت اسمون ٬ خیره بشم به ستاره ها و از خدا فقط خودشو بخوام! میدونم دستمو میگیره! چون یه بار این لحظاتو تجربه کردم! ازش خیلی چیزا خواستم و اون همشونو بهم بخشید! سخاوتمندانه بخشید!  وجود ناپاکم تو لحظه های پاکی که بهم میبخشید محو می شد! اگه تو اون روزا می مردم هیچ تاسف نمیخوردم! حالا من اون روزا رو میخوام... خدایا! الهی! بهتر از اون روزا و شبا رو ازت میخوام! میدونم دوباره کم کاری کردم! یادم رفت ارزوی بزرگمو لحظه تحویل! اون لحظه هم یه ارزوی براورده شده بود! بهترین لحظه زندگیم! وقتی تو هویزه کنار مزار شهید اسماعیل کو همدانی نشسته بودم و واسه همه دعا میکردم! و اولین دعام بعد از یا مقلب القلوب... اللهم عجل لولیک الفرج ... بود! فقط همون موقع معنای انتظار رو درک کردم! با همه وجود درک کردم! من اون لحظه ها رو میخوام! شکوه اون لحظه ها رو! معرفت اون روزا رو! کمکم کن بشناسمت! بفهممت! از خودم بگذرم! کمکم کن! تو رو خدا! میدونم باید خیلی تلاش کنم! بی توقع مهربونی کنم٬ مواظب زبونم باشم٬ مواظب چشمم باشم٬ مواظب افکارم باشم٬ موقع نماز بدونم چی دارم میخونم٬ واسه چی دارم میخونم٬ میدونم باید کنار بقیه ادما٬ بین این همه هیاهو هدف زندگیمو پیدا کنم! ...بسی از خویشتن تشویش دارم/که میدانم چه ها در پیش دارم! تو این لحظه های نور خودت کمکمون کن!

نوبت نوشتن مشکلاته!

خدا کنه همه جوونا تو این دوره زمونه سخت٬ بی خیال این تجملات بشن و با دل خوش با اونی که دوستش دارن ازدواج کنن و برن سر خونه و زندگی شون٬ داداش منم جزو اونا!

خدا کنه وضع این جامعه خوب بشه! و همه قرض دارا از دین قرض این و اون راحت شن! ...

خدا کنه هر کی هر مریضی  داره تو همین ماه رمضون شفا پیدا کنه!  پا درد مامان بزرگ منم خوب بشه!

یه مشکل بزرگ تو این دوره زمونه تنهایی مادرزگا و پدر بزرگامونه که یه وقتی واسه خودشون برو بیایی داشتن و حالا که خسته و رنجور افتادن یه گوشه ما تنهاشون میزاریم و حتی نمیریم یه سر بهشون بزنیم٬ بیایم یه کم بیشتر قدرشونو بدونیم! خدا خودش همدم تنهایی مادربزرگ منم باشه و یه دل خوش بهش بده!

پ.ن.۱:قرار بود ۳ تا مشکل بنویسیم شما خودتون چارمیشو به بزرگی خودتون ببخشین!

پ.ن.۲:تصمیم داشتم دیگه با دلنوشته وقت خودمو بقیه رو هدر ندم اما  این بار مهمون خاله جون و راضیه خانم و این بازی بودم! امیدوارم ارزوهای هممون براورده بشه!

نوشته شده توسط مهمون در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387
لينك مطلب

سلام !من اومدم!

یه روزی یه آدم خیلی بزرگی به خاطر فراموشکاری کسایی که ادعا میکردن اون ادمو دوست دارن واسشون یه نامه نوشت! تا به یادشون بیاره که گفتن راحته اما عمل کردن قاطعیت میخواد!

نامه امام زمان به شیخ مفید

این نامه در اوایل دوران غیبت کبری برای شیخ مفید(رحمه الله) که از جانب بزرگترین فقهای تاریخ شیعه به شمار می رود شرف صدور یافته است و جالب توجه است که حضرت در این نامه همان مقدار از غیبت(یعنی ۹۰ سال تا زمان شیخ مفید) راتاخیر نام نهاده اند و برای بیدار شدن مردم از غفلت نکات تکان دهنده ای را تذکر داده اند. از انجا که نامه مزبور طولانی است به فرازی از ان اشاره می گردد:

"...اگر شیعیان ما که خداوند متعال ایشان را به اطاعت خویش موفق بدارد با دل های متحد و یکپارچه بر وفای به عهد و پیمان خویش اجتماع میکردند ملاقات ما از انها به تاخیر نمی افتاد و سعادت دیدار و مشاهده با معرفت برای انها به زودی حاصل می شد و زودتر از این به دیدار ما نایل میشدند و ان چیزی که ما را از انان دور کرده (وباعث طولانی شدن غیبت شده است)گناهان و خطاهایی است که مرتکب می شوند و ما چنین توقعی از انان نداشتیم..."

در این فرازنامه چند نکته مهم جلب توجه میکند:

اجتماع قلوب

وفای به عهد نسبت به اطاعت امر امام زمان

ارتکاب گناهان توسط شیعه

این نامه در اواخر سال ۴۱۲ هجری صادر شده و هم اکنون متجاوز از هزار سال از صدور ان میگذرد. به راستی کدامین اجتماع٬ کدامین اتحاد و چقدر مجلس دعای دست جمعی نسبت به وفای عهدی که با امام زمان خویش بسته است صورت گرفته؟

پ.ن.۱: آشتی با امام زمان٬ دکتر علی هراتیان٬ چ ۶ ٬انتشارات کشف الغطاء

پ.ن.۲:... نمیدونم چی باید بگم!

"

نوشته شده توسط مهمون در یکشنبه دهم شهریور 1387
لينك مطلب

آدم وقتی داستان جنگ های امام علی رو میخونه یه جوری میشه! با خودم میگم اگه من اون موقع بودم چی کار میکردم! جزو کدوم دسته میشدم! یار امام میشدم یا دشمن امام؟ یا نه راه اسون تری رو انتخاب میکردم! سکوت و کناره گیری!؟

جنگ جمل جنگ عجیبیه! بهترین یاران پیامبر رو در روی هم قرار میگیرن! عمار که پدرش و مادرش اولین فداییان اسلام بودن تو لشکر امام علی٬ طلحه و زبیر که تو غزوه ها کنار پیامبر فداکاری ها کردن تو سپاه مقابل! داماد پیغمبر رو در روی "ام المومنین" همسر پیغمبر! فکرشو که میکنم نمیدونم واقعا تو جو اون زمان اگه بودم چی کار میکردم ؟با حرفایی که عایشه برای مردم میزنه! از پیغمبر میگه! از خونخواهی واسه خلیفه ای که کشته شده میگه! یا حرفای حضرت علی به طلحه و زبیر که شما خودتون ازادانه بیعت کردین حالا بیعت شکنی چرا؟ نکوهش مردم بصره که چرا لشکریان یک زن "جند المراه" شدین! یا اون همه ادم که با شجاعت تمام تو هر دو سپاه جنگیدن و هر کدوم خونشون رو برای فرماندشون و هر کدوم به نظر خودشون تو راهی که حق بود ریختن! به نقلی ۲۵۰۰۰ نفر٬ بعضی نوشتن ۱۵۰۰۰ نفر عده ای هم میگن ۱۴۰۰۰ نفر!

متنی که در ادامه مینویسم سخنان امام علی به شخصی به اسم حارث بن حوت هستش! کسی که زمان جنگ جمل حضور داشته اما مونده بود که کدوم سپاه سپاهه حقه!

"حارث٬ تو چون واژگون می اندیشی به ظاهر افراد نگاه کردی٬ حیران شدی. اگر نگاه بر امام خود مینمودی حیران نمیشدی. حارث تو نخست حق را نشناختی تا پیروان ان را تشخیص دهی و نیز باطل را بازشناسی ننمودی تا باطل گرا را بشناسی!"

حارث ابن حوت در جنگ جمل سرگردان شد. به حضور امام رسید اظهار داشت مگر میشود اصحاب جمل در گمراهی باشند! امام در پاسخ وی رهنمودی ارائه میدهد که فراتر از اندیشه بشری است. میفرماید تو چون واژگون می اندیشی حیران و سرگردان شده ای. اگر مستقیم فکر میکردی دچار حیران نمیگشتی. تو افراد را معیارقرار داده ای میخواهی از شناخت افراد به شناخت حق راه یابی! و این اندیشه واژگون است.برای شناخت صحیح نخست باید حق را شناخت انگاه پیروان حق را وباید باطل را شناخت و انگاه پیروان باطل را.

انچه حارث را حیران نموده بود همان شخصیت زدگی و سابقه اصحاب جمل بود که یکی لقب سیف الاسلام به گردن اویخته و دیگری عنوان ام المومنین را یدک میکشید. وی در حیرت است که ایا میشود سیف الاسلام چون زبیر بر باطل قدم بردارد.زبیر که از مسلمانان نخست است. اولین کسی است که شمشیر اهیخته٬ درهمه نبرد ها خط شکنی کرده! و از حوارییون رسول الله (ص) قرار گرفتهاست.مگر میشود در جبهه باطل بایستد؟

و نیز عایشه که در خرد سالگی مسلمان شده و از نه سالگی در کنار رسول الله قرار گزفتهاست و حتی کلام وحی از شخصیت حقوقی ویسخن گفته و وی را ام المومنین معرفی نموده است.مگر چنین شخصی قدم بر باطل بر میدارد؟

شخصیت زدگی به خصوص عنوان های دینی سبب حیرت حارث و حارث ها میشود. علت ان هم اندیشع واژگون است که شخصیت ها و عنوان ها را معیار شناخت حق می پندارند.

پ.ن.۱:منبع: امام علی الگوی زندگی٬ احمدی حبیب الله ٬ چ ۳ ٬ انتشارات فاطیما

پ.ن.۲: فکر کنم این "حارث ها" یکیش من باشم!!

نوشته شده توسط مهمون در پنجشنبه هفتم شهریور 1387
لينك مطلب

انشالله از این به بعد اگه توفیق بشه میخوام وبلاگمو اختصاص بدم به حرفایی مهم تر از درد و دل! بلکه این حرفا و نوشته هایی که از تو کتابا و مقالات و مجله ها مینویسم باعث بشه خودمم کمی فکر کنم٬ ببینم واقعا چی درسته و چی غلط! البته قول نمیدم چیزایی که مینویسم همیشه و برای همه قابل قبول باشه ٬ هدفم اینه که بگردم و یاد بگیرم و انشالله بنویسم و در مورد خیلی چیزا  فکر کنم! شاید به نتیجه ای برسم و ممنون میشم با نظرای پر مهرتون کمکم کنین!

تو دعای ندبه که جمعه ها خونده میشه یه جایی نوشته شده: این وجه الله الذی یتوجه الاولیاء٬ کجاست آن وجه اللهی که اولیا به سویش توجه میکنند.

اولیا معنای خیلی عجیب و بزرگی داره٬ وقتی یکم بهش فکر میکنم از خودم نا امید میشم! اما اون چیزی که توجه منو جلب کرده یه کلمه دیگه است:وجه الله! هر چی فکر میکنم معنیشو نمیفهمم! یعنی چی؟

تصادفا تو یه مجله راجبش چند خط توضیح دیدم٬ هم راجب اولیا هم راجب وجه الله!

وجه چیست؟ وجه عبارت است از طریق توجه به صاحب وجه٬هر کس بخواهد به صاحب وجه توجه کند باید از ان طریق توجه کند (مثل وقتی که با کسی صحبت میکنیم و به صورتش زل میزنیم) خود او هم اگر بخواهد به چیزی توجه کندطریق توجهش همین وجه است.

امام زمان به جایی رسیده که وجه خدا شده است.انچه خدا بخواهد (به وسیله) ان به عالم کون و مکان توجه نماید٬وجه الله٬ یعنی حجه ابن الحسن (ع) است و هرچه از (اجزای) این عالم بخواهد به خداوند توجه کند وجه الله حجت ابن الحسن(ع) است.

راجب اولیا هم اگه بخواین چیزی بدونین میتونین ادامه مطالب رو بخونین.

منبع:نشریه موعود٬ شماره ۹۰ ٬مرداد ۱۳۸۷


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهمون در سه شنبه پنجم شهریور 1387
لينك مطلب

به نام خدا

مدت زیادی ننوشتن نشونه اینه که یا حال ادم خیلی خوبه یا خیلی بد! حالا بماند که این چند روز حال ما چجور بود...حالا احساس میکنم من موندم و "منیت" و یاد خیلی چیزا!

نماز این روزا به قول دوستم شده ذکر خالی! اما چی داره من از خدا دور میکنه؟! سر نماز گریم میگیره!خیلی بد شدم... تصمیم میگیرم اما عملی نمیکنم و این خیلی ناراحتم میکنه! اگه دستمو نگیری من سقوط میکنم! گم میشم! میفتم!...دستمو بگیر!

ادم یا چیزی رو میخواد یا نمیخواد!معنی خواستن هم ادامه دادنه!خواستن یه شوق به وجود ادم میده!شب جمعه با مامان بزرگ نشستیم و یس خوندیم! نبا٬ الرحمن٬جمعه!

"روزی که گناهکار از روی سیمایش شناخته می شود"

"گیاه و درخت خدا را سجده می کنند"

"انسان که از نطفه ای به وجود امد اشکارا به دشمنی با پروردگارش برخاست"

"گناهکار ارزو میکند ای کاش خاک بود"

عصری داشتم از کوچه رد میشدم٬ چشمم افتاد به اون نوشته یادگاری بچه ها روی دیوار مدرسه! حالا پسر همسایه دیگه نیست! دیگه نفس نمیکشه! جوون بود! من که هنوز خیال میکنم یه روز تو خیابون میبینمش در حالی که سوار موتورشه!

هفته پیش با دوستم یه سر رفتیم حسینیه شهدا! اونجا یه حال قشنگی داشت! بوی هویزه رو میداد...از عکس شهدا خجالت کشیدم! ...

برگشتنی کلی با دوستم حرف زدیم٬ از حساش گفت٬ از اینکه این روزا دیگه مثل قدیم حسی نسبت به جمکران نداره! و باور خیلی چیزا براش سخت شده! اونم عین خودم میخواد اما نمیخواد! اگه می خوایم پس شوقمون کجاست؟ پس همتمون کو؟ گفتن خیلی راحته! اما...بعضی وقتا گفتن هم سخت میشه! مثل وقتی که میخوای تو وبلاگت یه چیزایی از احساست بنویسی!مسخره است! منی که یه وقتی قلبم واسه صحبت با بچه ها میتپید حالا  دیگه اینجا رو باور ندارم! ما هیچ کدوم اونی که اینجا هستیم نیستیم!

ماه شعبان ماه استغفاره! ...خونه مامان بزرگ جای خوبیه واسه فکر کردن! اما فکرم گاهی مسموم میشه! و این خیلی ناراحتم میکنه! ماه رمضون نزدیکه! شب قدر! خیلی بده که همون شب یاد اشتباهاتم بیفتم! یه بار نشد با سربلندی به این شب برسم و جای یه عالمه گریه٬ با لبخند به خدا رو کنم!

چقدر فاصله است بین من و شهید علم الهدی!

چقدر فاصله است بین شعر محبوب من و اون! من که زیر لب میخونم: تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب! و اون که همیشه زیر لب میخوند:کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را / کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را...

هدف من از این زندگی چیه؟ بیست سال با سرعت گذشت! بیست سال اینده هم ( اگه در کار باشه) با همین سرعت میگذره!من که خیلی از روزا رو یادم رفته خیلی از دلخوری ها و سختی ها رو! یا حتی لحظه های بچگی که پر از شادی بودن! یا لحظه هایی که پر از درد بودن... حتی لحظاتی که متهم به موفق بودن میشدم! اگه دفتر یادداشتم نبود تا حالا خیلی بیشتر یادم میرفت! روز ها گذشتن و رفتن و حتی تبدیل به خاطره هم نشدن! اما چجوری گذشتن! امروز میخواد چجوری بگذره!

یه وقتی ادم یه ارزوهایی تو سرش داره! یه چیزایی که ارزوشون شیرین تر از براورده شدنشونه! درست مثل اینکه پشت ویترین یه مغازه یه لباس شیک و خوشگل گذاشته باشن و تو هر وقت که از اونجا رد میشی ارزو کنی اون مال تو باشه! چه خیال شیرینی! وقتی فکرشو میکنی لذت میبری! ولی وقتی میخریش!لذتی که از پوشیدنش بهت دست میده به اندازه لذت تخیلت نیست!حتی یه مدت که میگذره از چشمت میفته! اره بعضی ارزو ها اینجورین! زود از رونق میفتن! هرکس با امید و ارزو زندگیش معنا پیدا میکنه! با امید رسیدن به یه ارزو ٬یه هدف! اما بعضی وقتا هدف میشه مثل همون لباس پشت ویترین! خوشگل!جذاب و با لذت موقت! حتی گاهی بی هیچ لذتی! یه وقتایی مثل شبای قدر اگه گریه امونمون بده ٬ یه کم فکر میکنیم ! به اینکه هدفمون چیه! واقعا چیه؟ درس خوندن! مدرک گرفتن! خانم معلم شدن! اقا مهندس شدن! ازدواج با فلان خانم! هکر حرفه ای شدن!! خوش بودن و خوش بودن و بی خیال بودن! صاحب خونه شدن ٬ماشین خریدن! جذاب بودن! چی؟....چی؟ یه کم که با معرفت میشی احساس میکنی این چیزا راضیت نمیکنن! احساس میکنی زندگی این جوری که زندگی نیست! اگه این جوری باشه جنیفر لوپز از همه دخترا خوشبخت تره! ولی تا حالا واقعا چقدر بهش حسودیمون شده؟ اصلا شده؟ اون چیزی که مهمه و من زود فراموشش میکنم! عطشیه که بعد از شبای قدر پیدا میکنم! عطش حس کردن! عطش فهمیدن٬ عطش زندگی کردن! با شناخت زندگی کردن! اما چطور میشه به شناخت رسید! من راه عقلو دوست ندارم!چون جایی که باید به دردم بخوره از کار میفته! تا زمانی که نخوام کسی رو توجیه کنم لازمش ندارم! برخلاف کارای ظاهریم که همه رو به تحسین وامیداره افکارم همیشه پراکندن! شاید راه دل رو میپسندم! دل! که بی واسطه به شناخت میرسه! اما مشکله که ادم بتونه این شناختو برا بقیه توصیف کنه و برا کسایی مثل من که درونشون زلال نشده گاهی گمراه کنندس! ...هی...یه کم پیچیده شد!! این اخرین باریه که وقتتون رو برا خوندن حرفای مسخرم هدر میدم انشالله ازین به بعد اگه عمری باشه فقط راجب یه موضوع مینویسم! و امیدوارم خدا خودش کمک کنه که یه کم راجب اعتقاداتم بیشترمطالعه کنم و بیشتر بفهمم تا احساس کنم که زندگیم ارزش داره و البته حرفام و نوشته هام!

پ.ن.۱.حالا که فکر میکنم میبینم راه دل هیچ وقت ادمو گمراه نمیکنه این خود ادمه که خودشو گول میزنه!

پ.ن.۲. یکی نیست بگه مجبوری هر چی که به ذهنت میرسه رو بنویسی!

 

نوشته شده توسط مهمون در یکشنبه سوم شهریور 1387
لينك مطلب


  • درباره وبلاگ
  • نقل قول از TAKP30
  • پیوندها
  • آرشیو موضوعی
  • نویسنده
  • لوگوی سایت

  • " dir="ltr" size="20">

  • جستجو
  • :جستجو در گوگل
    :جستجو در همین صفحه

  • آمارسایت
  • »افراد آنلاين:
    »تعداد بازديدها:
    »کاربر: Admin

  • کدهای شما


  • Design By TAKP30
  • طراحي قالب با


    POWERED BY
    BLOGFA.COM

    کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

    All Rights Reserved 2005-2006 © by tamis.blogfa.com