تبليغاتX
عکس سیب
عکس سیب

قل رب اعوذ بک من همزات الشیاطین....

(حرف هایی هست برای نگفتن! حرف هایی که هر گز سر به ابتذال گفتن فرود نمیاورند... و سر مایه ماورایی هر کس به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد...) دکتر شریعتی

خیال نکنیا منم ازین حرفا تو دلم دارم! نه  این حرفا تو دل هر کسی جا نمیشه! دلم تنگه! یه حس بی حسی دارم... اتفاقای عجیبی تو زندگی داره میفته! اخرش که چی؟ چطور بفهمم! چطور حس کنم ؟ چطور بی ریا صدات کنم مولای من! این طالب بدم المقتول بکربلا! یعنی چی؟ اه... بلد نیستم! حالیم نیست! خدایا چه جوری داری امتحان میکنی؟ من که قراره فقط یه هفته اینجا مهمون باشم! یعنی چی؟ باورم نمیشه بخوای منو ببری اونجایی که پاک ترین جای دنیاست! باورم نمیشه منو صدام کنی! منی که حتی جمکران مولا رو ندیدم!پامو تو حرم اقا امام رضا نذاشتم!یعنی چی؟ یعنی حقیقت داره هر چی تو شب ارزو ها ارزو کنی براورده میشه؟ یعنی چی؟ یعنی هر کی ماه رمضون بگه اللهم الرزقنا حج بیتک الحرام دعاش بر اورده میشه؟

یه چیزی تو وجودم کمه! نمیدونم چی میخوام! نمیدونم....!

........واعوذ بک رب ان یحضرون!

نوشته شده توسط مهمون در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
لينك مطلب

خدا  به چشم های خیانت کار اگاه است و به انچه که در دل نهان داشته اند!  غافر/۱۹

سلاممممممممممممم! بعد از اندی سال دوباره برگشتم ولی خیال نکنین موندنی باشما ! نه ازین خبرا نیست مهمون اگه مهمون باشه بیشتر از چند روز یه جا بند نمیشه حالا هر کجا که میخواد باشه حتی خونه مامانش اینا! یه هفته بیشتر مهمون مامان اینا نبیدم انشالله میخوام برم سفر وای اگه بدونین کجا...؟   حالا شاید بعدا گفتم!

این بار میخوام یه چیزایی بنوسم که یه زمانی حرف دلم بوده ولی فراموششون کرده بودم دفتر یادداشتمو باز میکنم و به یاد قدیما چند صفحه ای ازش میخونم و اینجا مینیویسم نمیدونم چه فایده ای داره ! شاید یادم بیاد روزا چه زود گذشتن شاید یاد سختیا و خوشیای نوجوونی بیفتم شایدم باز بخونم و بازم یادم بره ! اگه دوست داشتین نظر بدین خوشحال میشم !پیشاپیش به خاطر  جمله بندی های بچه گونه وعجیبونه عذر خواهی میکنم (انشام خیلی هم خوب نیسته)

یکی از روزای ۱۵ سالگی

همیشه به دنبال خوبی بودن اما در اصل فکر پلیدی داشتن! حس کردن درعین بی احساسی!

روشن بودن درعین تاریکی!خواب در اوج بیداری!قهقهه زدن در حال گریه!به خوبی ها فکر میکنم اما چقدر زشت عمل میکنمشبم در عین روشنی! نگاه میکنم اما نمیبینم...وتو که فکر میکنی میدانی اما نمیدانی... نه ! گاهی میگویم شاید اگر در جایی دیگر کس دیگری بودم...نه...نه حتی...تنها کار و دوست داشتنی کارم نوشتن است نوشتن از ارزو ها... از غصه ها... از همه چیز و هیچ چیز.. گفتن ناگفته ها...اما نه ناگفته ها  همیشه ناگفته خواهند ماند...اری در قف این سینه خواهند ماند بی انکه...

یکی از روزای ۱۵ سالگی

ارامم با اینکه گاهی درد میکشم....اما حس میکنم هنوز هم چیزی کم دارم...سعی میکنم خاطره های شیرینی را برای اینده به یاد بسپارم!نمیدانم شاید بیش از حد به اینده فکر میکنم گاهی به خودم که نگاه میکنم میبینم امروزم در رویاهای اینده خلاصه شده!آه نمیدانی روز ها و لحظه ها انقدر شیرینند که نمیخواهم هیچ وقت تمام شوند اصلا از خاطره شدنشان میترسم! روزهای نرسیده برایم شیرین و دوست داشتنی اند و روز های امروز٬ نوجوانی برایم شیرین تر... لحظه های سکوت در خانه مادر بزرگ چنان حس برانگیز و شوق اورند که تمام شدنشان برایم غیر قابل باور است ولی گاهی از دست خودم ناراحت میشوم! شرمم میشود که من اینجا از زندگی لذت ببرم وتو اما... کاش میتوانستم همه جا باشم!

دی ماه ۸۴

من ادامه میدم... امیدوارانه ادامه میدم٬ نمیدونم شایدبه ارزوهام ...فقط به بعضی از ارزوهام برسم ! شایدم اصلا به هیچ کدوم نرسم... این روزگار نمیزاره با اطمینان حرف بزنی! اما نمیتونهجلوی امیدتو بگیره من فقط میتونم امیدمو حفظ کنم و تلاش کنم...نمیدونم چی بگم... بزار مثل همشه یه چیزایی تو این دل بمونه...بزار یه چیزایی واسه خود خودم باشه!من فقط امیدوار میمونم والبته پر از ترس و هراس!امروز ما خیلی عجیب غریبه من اما زیاد غصه نمیخورم...شاید چون امیدوارم! اما همین هم خوبه!مگه نه؟!حتی اگه اینده ای در کار نباشه من هیچ وقت پشیمون این نمیشم کهچرا یه عمر امیدوار بودم...شاید حتی به خودم افتخار کنم از اینکه هیچ وقت خودمو نباختم!

یکی از روزای ۱۸ سالگی

من قاتی کردم این چه وضعه شه عین احمقا شدم! انگاری رفتم تو سایه... اره خورشید امیدم گرفته تو دلم خسوف شده! ماهم تاریک شده! انگار دیگه نه روشن ٬ نه روشنک...شدم یه سایه...تاریک تاریک! ۱۸ سالگی اینجوری شروع شد تو سایه! بعضیا چقدر ادمو دوست دارن! چقدر به فکر ادمن! من انگار تا حالا هیچ وقت به فکر خودم نبودم٬ حالم خوب نیست٬اصلا خوب نیست٬انگار دارم میمیرم٬نفسم درنمیاد٬فکرم کار نمیکنه٬فقط انگار یه چیزو میبینم!اونم....از دست خودم خسته شدم بدجوریم خسته شدم دیگه خسته شدم ۱۸ سال گذشته....من کجام؟ چرا به اینجا رسیدم؟ تا حالا چیو باور داشتم ؟ انگار فراموش کردم... همه چیو فراموش کردم!همه چی تو ذهنم مثل یه سوال بزرگ شده٬ انگار دارم دق میکنم ...سقوط تنها چیزیه که میشناسه!درد کشیدن تنها ارزو شده!دیوونگی شده یه عشق!مردن یه حسرت٬هوس یه دوست٬ دوست یه عروسک! من عروسکا رو دوست دارم منو یاد بچگیا میندازن! اما حیف که بچگی مونم بچگی نشد انار تو همون لحظه ها موندم نه بزرگ نشدم نفهمیدم روزا دارن چه تند میگذرن!تو میخوای بفهمی ؟ یه روز میفهمی...من همه چیو فراموش کردم !فراموش میکنم!تو رو فراموش میکنم!خودمو فراموش میکنم!خدا رو فراموش میکنم!گریه هامون فراموش شده! من خود واقعیمو دیدم! دیدمو ترسیدم!اما همه چی یه خواب بود بازم تو بیداری دارم فیلم بازی میکنممثل ناصر خط قرمز !مثل ژوبین وفا! مثل یه دیوونه گم شده! مثل یه معتاد الاف !مثل خودم....

واقعا عجب روزایی بودن ! خدا جونم شکرت به تو پناه میارم ...تو همه لحظه های زندگیم!

نوشته شده توسط مهمون در شنبه هجدهم اسفند 1386
لينك مطلب

قل رب اعوذ بک من همزات الشیاطین...

السلام علیک یا رسول الله...

السلام علیک یا امام حسن مجتبی...

السلام علیک یا ضامن اهو یا علی ابن موسی الرضا...

بیا ساقی امشب درین انجمن/بچرخان شرابی به ذکر حسن

بچرخان که در حلقه مست امدیم/که مست از پگاه الست امدیم

درین عرصه٬ ای دل چه داری بگو/چه باید بگویی چه٬اری بگو

دل ساده ام سوختی ساختی/حسن را دریغا که نشناختی

دل من به عاشق شدن خو بگیر/به ذکر حسین و حسن خو بگیر

حسن یا حسن یا حسن یا حسن/گل گلشن ال طه حسن

مگویید تنهاست٬ تنهاییان/که فرزند مولاست٬مولاییان

چون او هیچ کس همچو مولا نبود/خدا با حسن بود ٬تنها نبود

کنون دفتر کربلا در بر است/حسن صفحه اول دفتر است

حسن گفتم و بغض مولا شکست/دگر بار پهلوی زهرا شکست

حسن تشنه لب بود و مظلوم بود/طلب کرد ابی که مسموم بود

به اینجا رسیدم جهان گریه کرد/حسن گفتم و اسمان گریه کرد

جهان صحنه را دید و اتش گرفت/حسن زهر نوشید و اتش گرفت

در ان لحظه اری در افاق وصل/نگاهش درخشید و اتش گرفت

زمین نوحه خوان ٬گرد خورشید سبز/غریبانه چرخید و اتش گرفت

پس انگاه خون دل عاشقان/که در اشک بالید و اتش گرفت

حسن گفتم ای دل پری باز کن/ درین عرصه فیض پرواز کن

حسن گفتم اندیشه را پر بده/مرا سیر دنیای دیگر بده

... واعوذ بک رب ان یحضرون!

 

نوشته شده توسط مهمون در شنبه هجدهم اسفند 1386
لينك مطلب


  • درباره وبلاگ
  • نقل قول از TAKP30
  • پیوندها
  • آرشیو موضوعی
  • نویسنده
  • لوگوی سایت

  • " dir="ltr" size="20">

  • جستجو
  • :جستجو در گوگل
    :جستجو در همین صفحه

  • آمارسایت
  • »افراد آنلاين:
    »تعداد بازديدها:
    »کاربر: Admin

  • کدهای شما


  • Design By TAKP30
  • طراحي قالب با


    POWERED BY
    BLOGFA.COM

    کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

    All Rights Reserved 2005-2006 © by tamis.blogfa.com