خواهی نشوی همرنگ ٬ رسوای جماعت شو!
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم/ سرزنش ها گر کند خوار مغیلان غم مخور
وای خدا جون تموم شد... کاش هیچ وقت تموم نمیشد!
هوا گرم بود٬ راه رفتن سخت٬ ادم خسته میشد٬ پاهاش درد میگرفت٬ عرق میکرد٬ تشنه ش میشد... اما...! من دردمو به کی بگم!فکرمو یه چیز به خودش مشغول کرده:ادما چجوری عاشق میشن؟؟چجوری عاشق میشن؟!...تا سر به بدن باشد این جامه کفن باشد!عشق! چه معنای سختی داره! وقتی نمیتونی بفهمی اعصابت به هم میریزه! یکی به من بگه اینا چجوری عاشق شدن! اونجا چی بود اونجا چی دیدن؟ بین اون همه سختی ٬تشنگی٬ گشنگی٬ توپ و تفنگ٬ مرگ... دوباره برگشتم بین ادما!باز روزمرگی!حالم از هر چی شهره به هم میخوره! چه راحت نفس میکشیم! چه راحت از همه چی لذت میبریم! چه با حقارت زندگی میکنیم و خودمونم نمیدونیم ! چقدر حرفام مثل شعارای ادمای ریاکار شده......!
آی شهیدا! آی بی سرا! آی گمناما! تویی که فقط استخونات از طلاییه پیدا شد٬اقا حمید باکری شما که پوستت!گوشتت! چشمای قشنگت!قلبت!شد جزئی از خاک طلائیه! به دادم برس!عشق چیه؟!من کمک میخوام... طلائیه عرفاته...!جایی که واقعا قول میدی! از ته ته دل!روشنک خانم یادت باشه اونجا به امام زمانت چی گفتی!یادت باشه!تو رو به آبروی خانم فاطمه زهرا فراموش نکن!...وای هویزه!با ۶۸ تا شهیدت با ادم چی کار میکنی!ادم باید بره تا بفهمه! (فهمیدن)....روشنکی که تو فکه رو رمل ها راه میره داغیشونو حس میکنه اما نمیفهمه! از نفهمیدن گریش میگیره!تو میمک سعی صفا و مروه میکنه ! اره پیاده چند کیلومتر راه میری از تپه شهدا بالا میری!چه عجیبه این حس ! چقدر پر از بغضه! و سرشار از نفهمیدن!...های...میری تا میرسی بالای تپه شهدا همون جایی که چند تا شهید گمنام اروم خوابیدن!نفهمیدن دیوونت میکنه!
حالا میرسه لحظه ای که پا تو هویزه میزاری! اینجا صدای بال فرشته ها رو میشنوی! حتی تو که این همه گناه کر و کورت کرده! حتی تو! میری سر مزار ۶۸ تا شهید ۶۸ تا دسته گل ۶۸ تا دانشجو عین خودت! نه تو کجا اونا کجا... عکسشون روی دیواره! بهت لبخند میزنن! احساس میکنی چقدر خوشبختن! چقدر عاشقن! چقدر... تو لحظه تحویل کنار مزار شهید اسماعیل کو همدانی نشستم!مزارشو به اغوش میکشم! باهاش درد دل میکنم!باهاش پیمان میبندم!باهاش قرار میزارم که منم بشم سرباز اقامون!انشالله! باهاش قرار میزارم هر وقت شیطون اومد تا راهمو کج کنه خودش بیاد دستمو بگیره! داداش اسماعیل یادت که نمیره! شما که تو ردیف اول تو قطعه سوم پیش بقیه برادرات اروم گرفتی! فنا شدی از خودت!عاشق شدی! داداش ۲۳ ساله من!این ابجی بیچارتو فراموش نکن
اللهم عجل لولیک الفرج! یا مولا ادرکنا...


