سلام
یهویی یادم اومد تو این چند روزی که برگشتم عیدو تبریک نگفتم!هر چند وبلاگ محقر ما که خیلی بازدیدکننده نداره!ولی بازم عیدمون و عیدتون مبارک باشه انشالله سال خوبی باشه واسه هممون!سال من که خیلی قشنگ شروع شده خدا کنه بتونم پای حرفام یعنی اعتقاداتم واستم!دعا کنین دیگه! راستی سیزده بدر هم مبارک!امروز با خونواده رفته بودیم بیرون!حال داد...امیدوارم به همه خونواده ها تو این روز خوش گذشته باشه(چقدر رسمی حرف میزنم!
)
این چیزی که امروز میخوام بنویسم مال چند روز پیشه!یکی بهم گفت با احساست بنویس منم دیدم چند روز پیش یه حرفایی تو دفترم نوشتم که با احساسم نوشتم حالا اگه حوصلشو دارین میتونین بخونین منم خوشحال میشم ولی اینو بگم که الان که خودم میخونمش یه خورده حس ریا بهم دست میده نمیدونم دیگه!شاید میترسم!این روزا یکم قاتی کردم شما ببخشید![]()
(قل رب اعوذ بک من همزات الشیاطین و اعوذ بک رب ان یحضرون)
شد ۵ روز...پنج روزه که سفر تموم شده اما انگار مدت زیادی گذشته!نکنه گذر زمان حس قشنگ لحظه های نابم رو از یادم ببره! اما مگه چند روز گذشته ؟ فقط ۵ روز!
حسای نابی رو تجربه کردم!حسای نابی رو تجربه میکنم!قبلنا حتی خوابشم نمیدیدم ولی حالا خیلی چیزای قشنگ هستن که از رنگ و بوی خواب بیرون اومدن و باورم شده که میتونن حقیقت داشته باشن!خدا چه با سخاوت آرزو ها رو براورده میکنه!دعا ها رو مستجاب میکنه...اللهم عجل لولیک الفرج! چه حس قشنگیه صبح با یاد شما از خواب بیدار بشیم!روز رو با یاد شما شروع کنیم!موقع ظهر دلتنگ حضورتون بشیم ...و باز امیدوار... که شما میاین!... و غروب... باز دلتنگی ! که امروز هم گذشت اقا جون!پس شما کجایین؟نمیدونم چرا خدا جونم دیگه شبا مهمونم نمیکنه؟ نکنه از امتحانای قبلی سر بلند بیرون نیومدم؟نگو!....نه.... من که گفتم خودت باید کمکم کنی!من که گفتم خودت باید ترستو تو دلم بندازی!من که گفتمبندگیتو میخوام!میخوام از خودم رها شم!بفهمم!اخلاص رو تجربه کنم!تواضع رو!و تو با چه سخاوتی داری دعا ها رو مستجاب میکنی!چشمامو باز کن تا بفهمم!تا ببینم این همه لطف سرشارو!خدا جونم این روزا دارم از شهدا درس ایثار میگیرم!میخوام از تنبلی فرار کنم!کمکم کن!کمکم کن!...اللهم عجل لولیک الفرج!اه مولا جان باز عصر جمعه رسیده ها!باز بی توجهی هامون٬ فراموشی هامون٬دعا نکردنامون٬ حرفای بدون عملمون٬ ظهور شما رو عقب انداخته؟خودمون باعث محرومیت خودمون شدیم اره؟!چه با سعادت بودن کسایی که عاشورایی جنگیدن!فهمیدن خدا ازشون چی میخواد!زندگیشونو فدای حقیقت زندگی کردن!خدا جونم من که لیاقت ندارم ولی دلم میخواد بی تابی و شور و شوقی که همراه با فهم و اراده است رو نصیبم کنی!خدا جون من ازت دلتنگی میخوام
!دلتنگی که واسه خاطر دوری از بنده های پاکت باشه!واسه فهمیدن چیزایی که اونا فهمیدن!میدونی که چی میگم!واسه اینکه فراموشم نشهکسی که تو رو شناخت عاشقت میشه!و این عشق همون ایمانه...ایمان... و کسی که عاشقت میشه تسلیمت میشه! چطور بعد از دیدن اون همه نشانه ازت رو بگردونه!چطور با این همه عظمتت ازت نترسه!چطور دوستت نداشته باشه در حالی که میدونه هر چی داره از تو داره! بدون تو من حتی عدم هم نیستم!بدون تو هیچی ندارم!تویی که به ما وجود بخشیدی!من که لیاقت ندارم که...ولی با سخاوتت منو انسانم افریدی!خواستی انسان باشم!خواستی عشق رو تجربه کنم! عشق خودتو!خواستی تو این عشق بسوزم اره هدفت همین بوده مگه نه؟ که انسان جاهل ستمکار باشم! جاهل ازون جهت که قبل از اینکه به عمق این عشق پی ببرم بپذیرمش! و ستمکار برا اینکه از خودم فنا بشم و تو اتیش عشقت بسوزم! پرورد گارا اجازه بده من انسان جاهل ستمکار باشم!اجازه بده رشد کنم!اجازه بده بزرگ بودنو تجربه کنم! اولین باره با این شجاعت ازت میخوام اجازه بدی از خودم رها شم....فنا بشم!تا شاید بتونم به تو برسم!نکنه این ها تنها حرف هایی از سر احساس باشن!کمکم کن!...کمک کن!کمک کن قاطعیت داشته باشیم!برای از خود فنا شدن نیاز دارم که دیگه چیزی رو برای خودم نخوام!و این نخواستن به معنی تنبلی و تلاش نکردن نیست!برعکس !همت میخواد! !سخته که ادم هر کاری میکنه به خودش فکر نکنه!نیتش یه چیز دیگه باشه!میشه کمک کنی اخلاص رو تجربه کنم هر کاری که میکنیم بری تو باشه!برای رضای تو!
امروز عمو اینا نهار خونه ما بودن!زن عمو چه حرفایی میزد به مامان:بعضیا رو که ادم میبینه چجوری تو زندگی به خودشون میرسن!به تیپشون!به خوشی شون!عین دختر چارده ساله میمونن!ادم حسرت میخوره!!....وامروز عصر که سی دی خاطرات دکتر چمران رو نگاه مکیردم شگفت زده شدم! زمان بچگی شبی فقیری رو میبینه که تو خیابونه و داره از شدت سرما میلرزه!دلش میخواد به اون مرد فقیر کمک کنه ولی جایی نداره تا در اختیار اون بزاره تا یه سرپناهی واسه مرد فقیر باشه!تنها کاری که میتونه بکنه اینه که اون شب خودش تا صبح تو سرما میمونه! و از سرما میلرزه و نتیجش این میشه که سرماخوردگی سختی میگیره!چه همدردی عجیبی!عجیب و قشنگ!چه عشقی!و بعد از اون سرماخوردگی تو یادداشتاش مینویسه:چه سرماخوردگی لذت بخشی! شاید اگه منطقی فکر کنیم بگیم کار احمقانه ای بوده!اما کی میدونه؟ روحی که بزرگه نمیتونه درد ادما رو تحمل کنه!نمیتونه خوش باشه!به خودش برسه!نمیتونه و نمیخواد که خودش تنها از زندگی لذت ببره!لذت خودشو تو همدردیه با بیچاره ها میدونه!خوشی یعنی درد!؟!این همون چیزیه که هنوز معنیشو درک نکردم!
اللهم عجل لولیک الفرج!![]()
![]()
!خدایا انتظار واقعی رآبه ما بیاموز!


