تبليغاتX
عکس سیب
عکس سیب

به نام خدا

مدت زیادی ننوشتن نشونه اینه که یا حال ادم خیلی خوبه یا خیلی بد! حالا بماند که این چند روز حال ما چجور بود...حالا احساس میکنم من موندم و "منیت" و یاد خیلی چیزا!

نماز این روزا به قول دوستم شده ذکر خالی! اما چی داره من از خدا دور میکنه؟! سر نماز گریم میگیره!خیلی بد شدم... تصمیم میگیرم اما عملی نمیکنم و این خیلی ناراحتم میکنه! اگه دستمو نگیری من سقوط میکنم! گم میشم! میفتم!...دستمو بگیر!

ادم یا چیزی رو میخواد یا نمیخواد!معنی خواستن هم ادامه دادنه!خواستن یه شوق به وجود ادم میده!شب جمعه با مامان بزرگ نشستیم و یس خوندیم! نبا٬ الرحمن٬جمعه!

"روزی که گناهکار از روی سیمایش شناخته می شود"

"گیاه و درخت خدا را سجده می کنند"

"انسان که از نطفه ای به وجود امد اشکارا به دشمنی با پروردگارش برخاست"

"گناهکار ارزو میکند ای کاش خاک بود"

عصری داشتم از کوچه رد میشدم٬ چشمم افتاد به اون نوشته یادگاری بچه ها روی دیوار مدرسه! حالا پسر همسایه دیگه نیست! دیگه نفس نمیکشه! جوون بود! من که هنوز خیال میکنم یه روز تو خیابون میبینمش در حالی که سوار موتورشه!

هفته پیش با دوستم یه سر رفتیم حسینیه شهدا! اونجا یه حال قشنگی داشت! بوی هویزه رو میداد...از عکس شهدا خجالت کشیدم! ...

برگشتنی کلی با دوستم حرف زدیم٬ از حساش گفت٬ از اینکه این روزا دیگه مثل قدیم حسی نسبت به جمکران نداره! و باور خیلی چیزا براش سخت شده! اونم عین خودم میخواد اما نمیخواد! اگه می خوایم پس شوقمون کجاست؟ پس همتمون کو؟ گفتن خیلی راحته! اما...بعضی وقتا گفتن هم سخت میشه! مثل وقتی که میخوای تو وبلاگت یه چیزایی از احساست بنویسی!مسخره است! منی که یه وقتی قلبم واسه صحبت با بچه ها میتپید حالا  دیگه اینجا رو باور ندارم! ما هیچ کدوم اونی که اینجا هستیم نیستیم!

ماه شعبان ماه استغفاره! ...خونه مامان بزرگ جای خوبیه واسه فکر کردن! اما فکرم گاهی مسموم میشه! و این خیلی ناراحتم میکنه! ماه رمضون نزدیکه! شب قدر! خیلی بده که همون شب یاد اشتباهاتم بیفتم! یه بار نشد با سربلندی به این شب برسم و جای یه عالمه گریه٬ با لبخند به خدا رو کنم!

چقدر فاصله است بین من و شهید علم الهدی!

چقدر فاصله است بین شعر محبوب من و اون! من که زیر لب میخونم: تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب! و اون که همیشه زیر لب میخوند:کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را / کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را...

هدف من از این زندگی چیه؟ بیست سال با سرعت گذشت! بیست سال اینده هم ( اگه در کار باشه) با همین سرعت میگذره!من که خیلی از روزا رو یادم رفته خیلی از دلخوری ها و سختی ها رو! یا حتی لحظه های بچگی که پر از شادی بودن! یا لحظه هایی که پر از درد بودن... حتی لحظاتی که متهم به موفق بودن میشدم! اگه دفتر یادداشتم نبود تا حالا خیلی بیشتر یادم میرفت! روز ها گذشتن و رفتن و حتی تبدیل به خاطره هم نشدن! اما چجوری گذشتن! امروز میخواد چجوری بگذره!

یه وقتی ادم یه ارزوهایی تو سرش داره! یه چیزایی که ارزوشون شیرین تر از براورده شدنشونه! درست مثل اینکه پشت ویترین یه مغازه یه لباس شیک و خوشگل گذاشته باشن و تو هر وقت که از اونجا رد میشی ارزو کنی اون مال تو باشه! چه خیال شیرینی! وقتی فکرشو میکنی لذت میبری! ولی وقتی میخریش!لذتی که از پوشیدنش بهت دست میده به اندازه لذت تخیلت نیست!حتی یه مدت که میگذره از چشمت میفته! اره بعضی ارزو ها اینجورین! زود از رونق میفتن! هرکس با امید و ارزو زندگیش معنا پیدا میکنه! با امید رسیدن به یه ارزو ٬یه هدف! اما بعضی وقتا هدف میشه مثل همون لباس پشت ویترین! خوشگل!جذاب و با لذت موقت! حتی گاهی بی هیچ لذتی! یه وقتایی مثل شبای قدر اگه گریه امونمون بده ٬ یه کم فکر میکنیم ! به اینکه هدفمون چیه! واقعا چیه؟ درس خوندن! مدرک گرفتن! خانم معلم شدن! اقا مهندس شدن! ازدواج با فلان خانم! هکر حرفه ای شدن!! خوش بودن و خوش بودن و بی خیال بودن! صاحب خونه شدن ٬ماشین خریدن! جذاب بودن! چی؟....چی؟ یه کم که با معرفت میشی احساس میکنی این چیزا راضیت نمیکنن! احساس میکنی زندگی این جوری که زندگی نیست! اگه این جوری باشه جنیفر لوپز از همه دخترا خوشبخت تره! ولی تا حالا واقعا چقدر بهش حسودیمون شده؟ اصلا شده؟ اون چیزی که مهمه و من زود فراموشش میکنم! عطشیه که بعد از شبای قدر پیدا میکنم! عطش حس کردن! عطش فهمیدن٬ عطش زندگی کردن! با شناخت زندگی کردن! اما چطور میشه به شناخت رسید! من راه عقلو دوست ندارم!چون جایی که باید به دردم بخوره از کار میفته! تا زمانی که نخوام کسی رو توجیه کنم لازمش ندارم! برخلاف کارای ظاهریم که همه رو به تحسین وامیداره افکارم همیشه پراکندن! شاید راه دل رو میپسندم! دل! که بی واسطه به شناخت میرسه! اما مشکله که ادم بتونه این شناختو برا بقیه توصیف کنه و برا کسایی مثل من که درونشون زلال نشده گاهی گمراه کنندس! ...هی...یه کم پیچیده شد!! این اخرین باریه که وقتتون رو برا خوندن حرفای مسخرم هدر میدم انشالله ازین به بعد اگه عمری باشه فقط راجب یه موضوع مینویسم! و امیدوارم خدا خودش کمک کنه که یه کم راجب اعتقاداتم بیشترمطالعه کنم و بیشتر بفهمم تا احساس کنم که زندگیم ارزش داره و البته حرفام و نوشته هام!

پ.ن.۱.حالا که فکر میکنم میبینم راه دل هیچ وقت ادمو گمراه نمیکنه این خود ادمه که خودشو گول میزنه!

پ.ن.۲. یکی نیست بگه مجبوری هر چی که به ذهنت میرسه رو بنویسی!

 

نوشته شده توسط مهمون در یکشنبه سوم شهریور 1387
لينك مطلب


  • درباره وبلاگ
  • نقل قول از TAKP30
  • پیوندها
  • آرشیو موضوعی
  • نویسنده
  • لوگوی سایت

  • " dir="ltr" size="20">

  • جستجو
  • :جستجو در گوگل
    :جستجو در همین صفحه

  • آمارسایت
  • »افراد آنلاين:
    »تعداد بازديدها:
    »کاربر: Admin

  • کدهای شما


  • Design By TAKP30
  • طراحي قالب با


    POWERED BY
    BLOGFA.COM

    کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

    All Rights Reserved 2005-2006 © by tamis.blogfa.com