تبليغاتX
عکس سیب
عکس سیب

سلام! موقع سحر آسمونو دیدین؟ اسمون شهر ما بر خلاف دل بی ستاره من ستاره بارون شده بود!حتی یه شهاب هم تو اسمون دیدم! صدای مناجات میومد! .....خوش به حال کسایی که این روزا و این شبا رو بفهمن!

نمیدونم چی بنویسم! از ارزو ها نوشتن کار سختیه! نمیدونم!

یه ساله منتظرم تا شب قدر برسه٬ پارسال شب قدر پر بود از عظمت! پر بود از شکوه! تو اون شب مهمون "شکست" و چه شکستنی! و چه از خود بی خود شدنی! شاید  ارزوی بزرگم اینه که یه بار دیگه یه همچین شبی رو تجربه کنم! شب قدر پارسال روحمو تازه کرد٬ منی که همیشه از درون غمگین و پر از درد بودم٬ افکارم مسموم بود٬ دائم تو نوسان بودم... بد بودم!... تو اون شب چشم دوختم به ستاره ها ٬ تا اوج بودن پرواز کردم! تا میتونستم با خدا حرف زدم!  انگار فهمیدم خدا ازم چی میخواد! دیوونه شدم! شاید مردم و دوباره متولد شدم! نمیدونم هرچی بود شکوه بود! شور بود! عشق بود! حالا ارزوم اینه که یه بار دیگه " بشکنم"! اون وقت با دل شکستم٬ دست دراز کنم سمت اسمون ٬ خیره بشم به ستاره ها و از خدا فقط خودشو بخوام! میدونم دستمو میگیره! چون یه بار این لحظاتو تجربه کردم! ازش خیلی چیزا خواستم و اون همشونو بهم بخشید! سخاوتمندانه بخشید!  وجود ناپاکم تو لحظه های پاکی که بهم میبخشید محو می شد! اگه تو اون روزا می مردم هیچ تاسف نمیخوردم! حالا من اون روزا رو میخوام... خدایا! الهی! بهتر از اون روزا و شبا رو ازت میخوام! میدونم دوباره کم کاری کردم! یادم رفت ارزوی بزرگمو لحظه تحویل! اون لحظه هم یه ارزوی براورده شده بود! بهترین لحظه زندگیم! وقتی تو هویزه کنار مزار شهید اسماعیل کو همدانی نشسته بودم و واسه همه دعا میکردم! و اولین دعام بعد از یا مقلب القلوب... اللهم عجل لولیک الفرج ... بود! فقط همون موقع معنای انتظار رو درک کردم! با همه وجود درک کردم! من اون لحظه ها رو میخوام! شکوه اون لحظه ها رو! معرفت اون روزا رو! کمکم کن بشناسمت! بفهممت! از خودم بگذرم! کمکم کن! تو رو خدا! میدونم باید خیلی تلاش کنم! بی توقع مهربونی کنم٬ مواظب زبونم باشم٬ مواظب چشمم باشم٬ مواظب افکارم باشم٬ موقع نماز بدونم چی دارم میخونم٬ واسه چی دارم میخونم٬ میدونم باید کنار بقیه ادما٬ بین این همه هیاهو هدف زندگیمو پیدا کنم! ...بسی از خویشتن تشویش دارم/که میدانم چه ها در پیش دارم! تو این لحظه های نور خودت کمکمون کن!

نوبت نوشتن مشکلاته!

خدا کنه همه جوونا تو این دوره زمونه سخت٬ بی خیال این تجملات بشن و با دل خوش با اونی که دوستش دارن ازدواج کنن و برن سر خونه و زندگی شون٬ داداش منم جزو اونا!

خدا کنه وضع این جامعه خوب بشه! و همه قرض دارا از دین قرض این و اون راحت شن! ...

خدا کنه هر کی هر مریضی  داره تو همین ماه رمضون شفا پیدا کنه!  پا درد مامان بزرگ منم خوب بشه!

یه مشکل بزرگ تو این دوره زمونه تنهایی مادرزگا و پدر بزرگامونه که یه وقتی واسه خودشون برو بیایی داشتن و حالا که خسته و رنجور افتادن یه گوشه ما تنهاشون میزاریم و حتی نمیریم یه سر بهشون بزنیم٬ بیایم یه کم بیشتر قدرشونو بدونیم! خدا خودش همدم تنهایی مادربزرگ منم باشه و یه دل خوش بهش بده!

پ.ن.۱:قرار بود ۳ تا مشکل بنویسیم شما خودتون چارمیشو به بزرگی خودتون ببخشین!

پ.ن.۲:تصمیم داشتم دیگه با دلنوشته وقت خودمو بقیه رو هدر ندم اما  این بار مهمون خاله جون و راضیه خانم و این بازی بودم! امیدوارم ارزوهای هممون براورده بشه!

نوشته شده توسط مهمون در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387
لينك مطلب


  • درباره وبلاگ
  • نقل قول از TAKP30
  • پیوندها
  • آرشیو موضوعی
  • نویسنده
  • لوگوی سایت

  • " dir="ltr" size="20">

  • جستجو
  • :جستجو در گوگل
    :جستجو در همین صفحه

  • آمارسایت
  • »افراد آنلاين:
    »تعداد بازديدها:
    »کاربر: Admin

  • کدهای شما


  • Design By TAKP30
  • طراحي قالب با


    POWERED BY
    BLOGFA.COM

    کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

    All Rights Reserved 2005-2006 © by tamis.blogfa.com